دلهره مامان...
قند عسل مامان
سلام ، خوبی ؟
مامانی دیروز خیلی منو ترسوندی !
تکونات خیلی کم شده بود ، هرچی نازتو میکشیدم ، بابایی باهات حرف میزد ، مایعات خوردم ، شیرینی خوردم تاثیری نداشت . هر چی بابایی می گفت دخترم بزرگ شده ، جاش کم شده راضی نمیشدم . دیشب کلی گریه کردم ، ولی یواشکی 
دیشب اصلا نتونستم بخوابم تا صبح کابوس میدیدم و توی خواب گریه میکردم . بابایی بیدارم میکرد
صبح همه بدنم درد گرفته بود اومدم پای کامپیوتر برات قرآن گذاشتم تا گوش بدی ، یه لحظه تکون خوردی ، انگار دنیا رو بهم دادن خیلی خوشحال شدم مامانی 
میدونم وقتی ب بابایی هم بگم وقتی ازسرکار بیاد میگه دختر باباس دیگه قربونش برم ناز داره...
نبات مامان از صبح تکون خوردنات مث هر روز شده ، قوی و محکم ولی یه کوچولو کمتر .
صبح بابایی داشت باهات حرف میزد میگفت نفس بابا اگه جات تنگه مامانی رو لگد بزن واسه خودت جا پیدا کن
!
دختر من (راستی بهارم بابایی میگفت چرا همه ش مینویسی دختر مامان ، نفس مامان ،... پس من چی ؟
) قول بده دیگه مامانی رو نترسونی دیشب دلم هزار راه رفت میخواستیم نصف شبی بریم دکتر به بدبختی تا صبح صبر کردم ولی حالا شدی همون نفس مامان و بابا
دختر نازم ، میوه دلم
الهی مامان فدات بشه ، خیلی دوست داریم ![]()


دلهره مامان...
